پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ
«من نی نی فرهیخته ای هستم»
زرنگی

مامان بهار با بابا کامران تماس می گیرد و خواهش می کند که اگر وقت دارد زحمت بکشد و برود کتاب فروشی و فلان کتاب را برایش بخرد. بابا کامران از عمو رضا(همکارش) خواهش می کند که اگر وقت دارد، زحمت بکشد و برود کتاب فروشی و فلان کتاب را برای مامان بهار بخرد. عمو رضا زحمت می کشد و کتاب را می خرد و کلی خجالتمان می دهد و کتاب را می آورد در ساختمان و تحویل بابا می دهد. در همین اثنا، کامیار کتاب را از بابا می گیرد و می پرد توی آسانسور و سه چهار طبقه ی آزگار!!! می آید بالا، می دود توی اتاق خواب و می پرد سر تخت توی بغل مامان بهار. بوسهای آبداری از لپ مامان میگیرد که نگو. بعد می گوید: عزیز دلم، گلم، تولدت مبارک. خیلی دوستت دارم. من گفتم زودتر هدیه ی تولدت رو برات بگیرم.

حالا مامان بهار یک جلد کتاب مبادی العربیه ی ۴ دارد که در صفحه ی اولش نوشته شده :

به نام خدا

١٩/ بهمن/ ٨٨

سلام اسم من کامیار است

این کتاب از ترفه(طرف) کامیار است و

این کتاب ماله(مال) تولدت است

متشکر

این بهترین کادوی تولدیست که مامان بهار در تمام عمرش از کسی گرفته. البته غیر از کادوی تولد ده سالگی اش که از طرف پدرش بود: یک گونی بزرگ پر از دسته های  نرگس وحشی که پدرش از دره نرگسیِ بویر احمد چیده بود و شبانه راه افتاده بود به سمت اهواز. مامان بهار عطر نرگسهای ده سالگی و دست خط زیبای کامیاررا روی این کتاب  که عمرا نمیگوید مربوط به تولد چند سالگی اش است ، فراموش نخواهد کرد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ - کامیار اکبری

اولین داستان کتبی کامیار!

گرگ و شیر به آنها حمله می کردند که آنها یک تصمیم خوبی گرفند که بوکس بازی کنند و قوی شوند که گفتند از فردا شروع می کنیم و فرداش یک زمین پیدا کردند. زمین مشت زنی آنها یک فیل بود. تماشاچی ها روی خرطوم فیل نشسته بودند. تمساح و خرگوش داشتند مشت زنی می کردند که ناگهان تمساح افتاد. آخ! و خرگوش برد. داور مسابقه، بدو آمد و سراغش رفت. تمساح را روی تن فیل گذاشت و دست خرگوش را بالا برد. خرگوش یک مدال برد و تماشاچیان خوشحال شدند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ - کامیار اکبری

بزنیم کجا؟

کامیار: بابا ، آدم وقتی میاد شمال اینقدر لواشک می بینه که دلش میخواد... میگم بریم یه لواشک بخریم بزنیم تو ملاج!خوشمزه

بابا: بزنیم کجا؟ منظورت اینه که بزنیم تو رگ؟تعجب

کامیار: ای بابا... بزنیم تو ملاج !!! یعنی بخوریم دیگه.فرشته

بابا : آها... پس بزنیم تو ملاج یعنی این...خنده

**********

پدر بزرگم یعنی بابا جون اصلان دیروز رفت چین. وقتی برای خداحافظی بهش زنگ زدم گفت عزیزم چی میخوای از چین برات بیارم؟ گفتم اگه میری چین بروس لی بخر. اما اگه رفتی کُره ، لطفا یه جومونگ برام بیار.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٦/٢٠ - کامیار اکبری

من به شما علاقمندم

مامان بهار: این دندونت داره کج در میاد بذار این جفتیه که لقه رو در بیارم دندونت کج نشه عزیز دلم!

کامیار با گریه: شما که اینقدر منو دوست دارین...اوهو اوهو... من که اینقدر به شما علاقمندم... اوهو اوهو... بذار دندونم خودش بیفته.

 

پ ن: اینم از نتایج گهر بار مناظرات تلوزیونی حضرات کاندیداهای ریاست جمهوری، بچه ها هم لفظ قلم حرف میزنن.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٤/۱٥ - کامیار اکبری

لبخند ژکوند

کامیار:  بابا؟ تابلوی لبخند ژکوند رو کی کشیده؟فرشته

کامران: لئونارد و داوینچی.قلب

کامیار: اِ...؟ دوتایی شون با هم یه نقاشی کشیده ن؟تعجب

کامران:آخ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٢/٢۱ - کامیار اکبری

دیگه ازت ول نمیشم.

مسافرت مامان بهار به مشهد تمام شد. برگشتیم اهواز. تو بغل بابا کامران خوابیده بودم با هم تلوزیون می دیدیم که مامان بهار اعلام کرد: وقت خوابه پسرا  !

محکم بابا کامرانو بغل کردم و گفتم: من نمیرم تو اتاقم، دیگه از بابام وِل نمیشم !!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ - کامیار اکبری

تولد شش سالگی

تولد ۶ سالگی م مبارک.  مامانم  میگه یک روز که بزرگ میشم این پست وبلاگم رو میخونم و خیلی چیزها یادم میاد.  بابا و مامان و مامان جون و دایی و زن دایی و آجی جیران و دایی علی که برام کادو و کیک خریدن بابا بزرگ اصلان و رضا و عمو شهرام و زن عمو که بهم زنگ زدن و عمه اکرم و طه کوچولو که برام   اس ام اس تبریک فرستادن. از همه شون ممنون. فرشتهقلب 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۱٥ - کامیار اکبری

روزه

هر چی به مامانم میگفتم برای سحر بیدارم کنه قبول نمیکرد. هرچی التماس کردم فایده نداشت. من خودم اصرار داشتم برای سحری بیدار بشم. پیه ی همه شو هم به تنم مالیده بودم اما انگار نه انگار. مامان اصلا به حرفم گوش نمیکرد. فقط بخاطر اینکه فکر میکرد سحر وقت پاسور بازی کردن نیست!!! اما مامان جون تورانم به مامانم حالی کرد که : بابا این بچه رو بیدار کن دیگه. ساعت چهار و نیم بیدار شدیم. شانس من ، سحری نون و پنیر و خرما داشتن. تو رختخواب جلوی تلویزیون خوابیدم و لقمه م رو که مامان برام گرفته بود خوردم. دایی داوود به مامان بهار گفت همینطوری بچه ها رو از نماز و روزه سیر میکنین دیگه. نون و پنیر هم شد سحری؟ بعدم برام یه کاسه بستنی شکلاتی آورد که از اسلام و نماز رو روزه سیر نشم. روزه خیلی سخته چون آدم مجبوره از سحری تا صبحانه هیچی نخوره. تازه برای پاسور بازی هم وقت نداشتیم چون زود خوابم گرفت. از ساعت پنج صبح تا اذان ظهر خوابیدم. تا وقتی هم که اذان تمام نشده بود افطار نکردم. خوردن افطاری هم دردسریه برای خودش. چون از اذان ظهر تا اذان مغرب آدم مجبوره بخوره و بخوره که کمبود نخوردن روزش رو جبران کنه.

 پ ن: به علت حوصله نداشته گی!!! مامانم پستهای اخیر متفاوت از پستهای قبلی نوشته میشه و از دیالوگ و ترفند های داستان نویسی خبری نیست. شرمنده دیگه. خسته ست، حوصله نداره. در ضمن این پست فقط و فقط به علت درخواست عده ی کثیری از مخاطبان خاص وبلاگم علی الخصوص مخاطبان عزیز اصفهانی و علی الخصوص عمه زری عزیزم نوشته شده است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٦/٢٦ - کامیار اکبری

قابل توجه مهندسین محترم علاقمند به شنا

تصور کنید با مایوی قرمز پسرانه با یک جلیقه ی نچات زرد که باباتون از دیلم براتون خریده و شما اولین باره فرصت کردین ازش استفاده کنید، با پدربزرگ و پدر و دایی تون رفتین پلاژ آقایان که شنا کنید.  حالا همکارها و دوستهای پدربزرگ و پدرتون هم همون طرفها دارن شنا میکنن یا اگه شنا بلد نیستن، آب بازی میکنن. پدربزرگ شما رو گرفته و به شما یاد میده که چه جوری باید خودتون رو روی آب نگه دارین که یه دفعه چند تا از همکارهاش سر میرسن یه کم نگاه میکنن و بعد  می پرسن: ببخشید آقای اله بخشی چه جوری باید خودمون رو روی آب نگه داریم؟ پدر بزرگ شما رو میذاره توی آب و شروع میکنه به توضیح دادن که : بله... اول باید خودتون رو آروم توی آب رها کنید و سعی کنید مثل یک تیکه چوب بیایید روی آب....

بعد خودتون رو تصور کنید که با همون مایوی قرمز پسرانه و همون جلیقه ی زرد بادی، بپرین تو حرف پدر بزرگتون و به اون عده از مهندسان عالیرتبه ی شرکت نفت که با دهن باز به آموزش تئوری شنا گوش میدادن میگین:

نه! مثل میمون خودتونو بندازین تو آب، اونوقت قشنگ میاین روی آب!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٦/۸ - کامیار اکبری

حافظ کامیار

کلاس دارالقرآن _ روز _ داخلی

مربی قرآن: درس امروز در مورد دعا برای پدر و مادره... ببینین چقدر برای ما زحمت می کشن، مثلا مامان از صبح تا شب برای ما چه کارهایی انجام میده؟ کی بلده؟

(بچه ها دست بلند کرده و نیم خیز برای جواب دادن به سوال مربی) 

_ برامون غذا درست می کنن.... لباسمونو می شورن... خانوم اجازه؟ اتاقمونو تمیز می کنن....

کامیار در حالیکه سعی دارد از قافله عقب نماند فریاد می کشد:  خاله اجازه ... اجازه... بهمون رقصیدن یاد می دن...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٤/۳٠ - کامیار اکبری

بشکنی دست که نمک نداری!

مامان بهار: کامیار؟ وقتی بزرگ بشی، از مامان و بابات مواظبت می کنی؟ میبریشون گردش؟سوال

کامیار: آخه وقتی من بزرگ بشم شما همه ش خوابین.فرشته

مامان بهار: خوابیم؟ چرا همه ش خواب باشیم؟متفکر

کامیار:  نه... منظورم اینه که خدایی نکرده اونوقت دیگه شما مردین!فرشته

آخ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٤/۸ - کامیار اکبری

مخلوط

_ کامیار جان؟ یه ترانه بخون حوصله مون سر نره...

_ گلی خوشگلی، گلی دلبری، گلی از همه زیباتری

گلی واسه من، گلی واسه عشق، گلی از همه مخلوط تری

_قلبخنده

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/٩ - کامیار اکبری

تو دهنی!!

 

مامان بهار: کامیاااااااار ؟؟؟؟؟

کامیار: ب.......له؟فرشته

مامان بهار: دووووووووووستت داااااااااارم.قلب

کامیار: برو بابا!

مامان بهار:آخ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/۱ - کامیار اکبری

اس ام اس

ـ مامان؟
ـ بله؟
ـ میخوای سارا اینها رو بترسونیم؟
ـ چطوری؟
ـیه اس ام اس بزنیم: دبلیو دبلیو دبلیو .... پخخخخخخخخخخخخ !!!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢٩ - کامیار اکبری

 

ـ کامیار؟

ـ بله؟

ـ برو در خونه ی نازنین اینا بگو مامان میگه سبد یا آبکش بزرگ دارین؟

ـ رو یه کاغذ برام بنویس من یادم میره.

ـ پسر به این باهوشی چرا یادت میره عزیزم؟ ببین : سبد یا آبکش بزرگ فهمیدی؟ حالا بگو ببینم؟ میری دم خونه شون میگی مامانم چی میخواد؟

ـ آب سبد کش بزرگ!!

ـ 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱٤ - کامیار اکبری

 


پونزده آبان تولدم بود اما به هزار و یک دلیل سیزدهم جشن گرفتیم. اولین دلیلش این بود که سیزدهم پنج شنبه بود و در ضمن بابا کامران هم خونه بود. نهصد و نود و نو دلیل دیگه ش رو از مامان و بابا بپرسید بیشتر واردن. به هر حال تولد گرفتم و یه عالمه کادو گرفتم که خداییش وقت ندارم باهاشون بازی کنم، چون سرم خیلی شلوغه. به هر حال پنج سالم شد. دلتون بسوزه.

روی هر عکسی خواستید کلیک کنید.




پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٢٧ - کامیار اکبری

 

بابا: کامیار جان پول تو جیبی ت رو چه جوری میخوای ؟ چهار تا پونصدی بدم؟ دو تا هزاری یا یک دو هزار تومنی؟

کامیار:  ... اوم م م م... حالا یه دو تا دو هزاری بده...

بابا:

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/۱٦ - کامیار اکبری

 

توجه!، اين پست بوسيله موبايل مامان بهار بالا مي رود ، من طفلكي موبایل ندارم که.


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/۸ - کامیار اکبری

 

 پس نیفتی!!!

 

عمه الی: اهه ! کامیار؟ چرا اینقدر شیطونی میکنی؟

کامیار: اهه مگه چه کار کردم؟ بی تربیت هم خودتی!

عمه الی: کامیار؟ من کی گفتم بی تربیت؟

کامیار: نگفتی ولی میخواستی بگی. من گفتم که اگه تو گفتی من زودتر گفته باشم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٥/٢۳ - کامیار اکبری

دکل نفت چه بود و چه کرد؟

 

بابا کامران در حال خوردن چای و صد البته در لیوان سرامیکی اختصاصی خودش با طرحی از یک دکل حفاری نفت.

کامیار: وای عمه! دکل !

بابا کامران: عزیزم عمه اینا نمیدونن دکل چیه. بگو چیه ؟ چه کار میکنه؟

کامیار: ب.....له. دکل نفت یه چیزیه که میرن توش میشینن باهاش پول در میارن!

بابا کامران:

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢۳ - کامیار اکبری

 

در اینکه من نی نی فرهیخته ای هستم هیچ شکی نیست. یکی از استعدادهای مهم من که از حدود ده یازده ماهگی شکوفا شده استعداد ساخت واژگان اصیل پارسی هست که آدم رو از ادا کردن چند واژه برای اشاره به یک مساله خاص بی نیاز میکنه. به این کلمات که امروز از دفتر یادداشت مامانم البته با دستخط بابام یافته شده توجه کنید:

فسلیقان:   لکه های جوش روی صورت دختران را گویند.

فرتوق: محفظه که ناخن گیر مامان جونم اینها داره که ناخنهای گرفته شده بریزه توش و خونه رو کثیف نکنه.

مومنه: ضامن انگشتی روی فلاسک چای.

پشو: پرتقال خونی را گویند( این کلمه رو فقط برای این اختراع کردم که مامانم از اسم  پرتقال خونی حالش بد میشه)

تازه اسم بچه هام رو هم خودم اختراع فرمودم: دلستیچ و بلستوچ .

تذکر: این کلمات و اسامی رو خودم به تنهایی ابداع کردم و آخرین کلمه هایی که به دنیای ادبیات ارائه دادم فقط دو سال و نیمه  بودم. یه کلمه دیگه هم هست که مامان و بابام معنیش یادشون نیست: باشکیت!!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٤ - کامیار اکبری

 

فیلمنامه قصه های من و بابام

اتاق خواب. بچه و پدر روی تخت دو نفره. پدر دراز کشیده و بچه در حال نقاشی روی تخته جادویی. ( یک کاریکاتور  از مامانش) مادر در حال ژست گرفتن جلوی تخته جادویی.

بابا  : کامیار جان؟ من این سری دو هفته می مونم سر کار . تو مشکلی نداری؟ ناراحت نمیشی که؟

نی نی فرهیخته: نه من که مشکلی ندارم. دهن خودت سرویس میشه.

بابا و مامان:

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٢ - کامیار اکبری

 

سال نو مبارک

اصلا میدونین سال نو یعنی چی؟ یعنی وقتی که عمو نوروز میاد روی تخت من کادوی شب عیدم رو زیر پتو قایم میکنه. نمیدونم چرا اینقدر خوشش میاد از بابا نوئل تقلید کنه. همه ش میترسم امسال که ادای بابا نوئل رو در میاره از بوی جوراب بعضی ها خفه شه. طفلکی عمو نوروز .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٠ - کامیار اکبری

 

یکی از مهمترین تفریحات من اینه: وقتی کسی نماز میخونه میرم خنده ش میندازم. امروز رفتم سراغ بابا کامران . وقتی رفت سجده انگشتمو کردم تو گوشش. اونقدر خندید که  دیگه نتونست از سجده بلند شه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - کامیار اکبری

 

تازه کارت ماشین سوختگی رو نوشته بودم اصلا حال به روز کردن وبلاگم رو نداشتم اما چون به بازی دعوت شدم مجبورم بنویسم. خب قراره من چند تا راز مگو بگم.

۱ـ وقتی هنوز تو شکم مامانم بودم یه شب که مامانم داشت رادیو جوان گوش میداد من یه شعر گفتم که همون شب مامانم با خط خودم روی یک تیکه کاغذ نوشت. عکسمم پایین کاغذ کشید و کاغذشو برداشت. هنوزم توی یادگاریهاش نگهش داشته. اون روزا قرار بود اسم من بارون باشه. فرقی نمیکرد چه دختر چه پسر . اما  خب نشد دیگه. به هر حال هنوزم مامانم معتقده اون شعر رو من گفتم :

 هیشکی مثل تو نبود حتی ستاره

                                        بابام اسمش کامرانه- مامان بهاره

۲ـ اون شبی که به دنیا اومدم صورتم بدجور پف کرده بود- خودم تو عکسام دیدم-  صدای مامان و خاله ناهیدم هیچوقت یادم نمیره وقتی میخندیدن و از اون دختره گیس بریده که اونم همون روز ظهر بدنیا اومده بود و خیلی هم خوشگل بود تعریف میکردن. مامانم میخندید و  به خاله م میگفت: میتونی کمک کنی تا مامانش خوابه اینا رو با هم عوض کنیم؟  البته من هیچوقت به روی مامانم نیوردم.

۳- اون روز که نشسته بودم روی صندلی جلوی کامپیوتر چون داشتم برنده میشدم نرفتم جیش کنم. برای همین وقتی به یه چیزی که الان یادم نیست خنده م گرفت یه دایره کوچولو روی صندلی جیش کردم. اما به عمه الی گفتم به مامانم بگه اونجا آب ریخته.

۴- من هر وقت نمیخوام برم مهد کودک ساعت که زنگ میزنه شروع میکنم به سرفه کردن. دیگه هم هیچی یادم نمیاد.

بزرگ مرد سه ساله آقا متین و مهتاب رو به بازی دعوت می کنم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - کامیار اکبری

کارت سوخت ماشين!!!

پستچی اومد دم در. من در رو باز کردم. آقای پستچی گفت : عزیزم برو مامان رو صدا کن بیاد این کارت رو بگیره. یه چیزای دیگه که من خوب نشنیدم  چون داشتم میدویدم مامانمو صدا کنم. رسیدم دم در . داد زدم : مامان! آقای پستچی کارت ماشین سوختگی مون رو  آورده .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٥ - کامیار اکبری

ملیکا بهترین دوستمه

من یه دوست جدید پیدا کردم. زن داییم یه روز از تو کشو درش آورد و داد دستم. از همون اول با هم دوست شدیم. موهاشو دو گوشی بسته بود. خیلی هم خوشگل بود. باتریش تموم شده بود اما تا صداش میکردم ملیکا!!!! جوابمو میداد .خیلی دوستش داشتم ، اما چون زن داییم مامانش بود و دلش براش تنگ میشد، دلم نیومد بیارمش اصفهان. نیوردمش، اما هر روز صبح از خواب بیدارم میکنه. هر وقت دلم براش تنگ میشه بلند صدا میزنم : ملیکا !!! اونوقت صدای مامانم عوض میشه و میگه: جون ملیکا ،عزیز دلم.
بعد من هر چی دلم بخواد برای ملیکا حرف میزنم. هر چقدر دلش بخواد بوسش میکنم بعدم اگه بگه نازم کن میرم نازش میکنم. اونوقت مامانم میگه : وای خوش به حال ملیکا.
ملیکا بهترین دوستمه . هیچوقت اذیتم نمیکنه . اما حیف وقتی مامانم خونه نیست نمیتونم باهاش حرف بزنم چون وقتی حرف میزنه باید حتما مامانم اونجا باشه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۱۸ - کامیار اکبری

 

         

                                                 گربه  سگ

                                                      اثر پیتر هانان

        

                          

تازگی ها از این گربه سگ خیلی خوشم اومده. عمه الی و عمه زری یه لیوان کارتونی بهم کادو دادن. مامانم میگه این گارفیلده . اما من دلم میخواد بهش بگم گربه سگ. مهم اینه که من اونو چه جوری میبینم. نه اینکه واقعا چی هست. البته همه اینایی که نوشتم تو کله مامانم میگذره. خیلی دلش میخواد بجای من فکر کنه. بنظر شما درسته؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۸/٢٥ - کامیار اکبری

 

امشب تولدم بود . چهار سالم تموم شد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۸/۱۳ - کامیار اکبری